|
آنچه جان كند تنم عمـر حسابش كـردم | ||
|
دلت را بتکان. غصههايت كه ريخت، تو هم همه را فـراموش كن
دلت را بتكان! اشتباهايت وقتي افتاد روي زمين، بگذار همان جا بماند فقط از لابهلاي اشتباهايت، يك تجـربه را بيرون بكش قاب كن و بـزن به ديوار دلت. دلت را محكمتر اگر بتكاني تمام كينههايت هم ميريزد تمام آن غمهاي بزرگ، و همه حسرتها و آرزوهايت حالا آرامتر، آرامتـر بتكان! تا خاطرههايت نيفتد تلخ يا شيـرين، چه تفاوت ميكند ؟ خاطره، خاطره است. بايد باشد، بايد بماند .... كافي است ؟ نه هنوز دلت خاك دارد. يك تكان ديگـر بس است! تكاندي ؟ دلت را ببين! چقدر تميـز شد ... دلت سبك شد؟ حالا اين دل جاي اوست دعوتش كن! اين دل مال اوست همه چيز ريخت از دلت، همه چيز افتاد و حالا و حالا تو ماندي و يك دل يك دل و يك قاب تجـربه يك قاب تجربه و مشتي خاطـره مشتي خاطـره و يك او [ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ 14:13 ] [ آوا ]
به تقويمها اعتمادي نيست اگـر تحولي در نگاه و دلت رخ داده نوروزتان پيـروز.
پوزش از اين جهت كه پيام شادباش را دير خدمتتان ارسال نمودم و با آرزوي سالي سرشار از شادي، سلامتي و اميد براي شما سروران گـرامي. [ دوشنبه 1391/01/07 ] [ 7:34 ] [ آوا ]
باز باران با ترانه ميخورد بر بام خانه. خانهام كو؟ خانهات كو ؟ آن دل ديوانهات كو ؟ روزهاي كودكي كو ؟ فصل خوب سادگي كو ؟ يادت آيد روز باران گردش يك روز ديرين ؟ پس چه شد ديگر، كجا رفت خاطرات خوب و شيرين ؟ در پس آن كوي بنبست، در دل تو، آرزو هست ؟ كودك خوشحال ديـروز، غرق در غمهاي امـروز ياد باران رفته از ياد، آرزوها رفته بر باد باز باران ميخورد بر بام خانه بيتـرانه، بيبهانه، شايدم گم كـرده خانه! [ شنبه 1390/11/08 ] [ 9:46 ] [ آوا ]
و امروز درياي شهرمان چنان خسته است كه عنكبوت بر موجهايش تار ميبندد زنبورها را مجبور كردهايم از گلهاي سمي عسل بياورند گنجشكي كه سالها بر سيم برق نشسته از شاخهي درخت ميترسد وقتي كه دور لبهايم را مينگذاري كردهاند من چگونه بخندم؟ خدايا ... ما كاشفان كوچههاي بنبستيم. حرفهاي خستهاي داريم اين بار پيامبري بفرست كه تنها گوش كند !!! [ سه شنبه 1390/10/13 ] [ 7:30 ] [ آوا ]
خط ميكشيد روي تمام سوالها، تعريفها، معادلهها، احتمالها خط زد به روي شايد و اما و هر چه بود، خط زد به روي قاعدهها و مثالها خطي دگر كشيد به قانون خويشتن، قانون لحظهها و زمانها و سالها از خود كشيد دست و به خود نيز خط كشيد، يعني به روي دفتر خطها و خالها خطها به هم رسيده و يك جمله ساختند، با عشق ممكن است تمام محالها [ یکشنبه 1390/08/15 ] [ 10:9 ] [ آوا ]
مورچه هر روز صبح زود سر کار ميرفت و بلافاصله کارش رو شروع ميکرد. با خوشحالي به ميزان زيادي توليد ميکرد. رئيسش که يک شير بود، از اينکه ميديد مورچه ميتواند بدون سرپرستي بدين گونه کار کند، بسيار متعجب بود. بنابراين فکر کرد که اگر مورچه ميتواند بدون هيچ گونه سرپرستي بدينگونه توليد کند، پس با داشتن يک سرپرست حتماً ميزان توليدش بسيار بالاتر خواهد رفت. او بدينمنظور سوسکي را که تجربه بسيار زيادي در سرپرستي داشت و به نوشتن گزارشات عالي شهره بود، استخدام کرد. اولين تصميم سوسک راهاندازي دستگاه ثبت ورود و خروج بود. او همچنين براي نوشتن و تايپ گزارشاتش به کمک يک منشي نياز داشت. عنکبوتي هم مديريت بايگاني و تماسهاي تلفني را بر عهده گرفت. شير از گزارشات سوسک لذت برده و از او خواست که نمودارهايي که نرخ توليد را توصيف ميکند تهيه نموده که با آن بشود روندها را تجزيه و تحليل کند. او ميتوانست از اين موارد در گزارشاتي که به هيئت مديره ميداد استفاده کند. بنابراين سوسک مجبور شد که کامپيوتر جديدي به همراه يک دستگاه پرينت ليزري بخرد. او از يک مگس براي مديريت واحد تکنولوژي اطلاعات استفاده کرد. مورچه زماني که بسيار بهرهور و راحت بود، از اين حد افراطي کاغذبازي و جلساتي که بيشترين وقتش را هدر مي داد متنفر بود. شير به اين نتيجه رسيد که زمان آن فرا رسيده که شخصي را به عنوان مسئول واحدي که مورچه در آن کار ميکرد را معرفي کند. اين سمت به جيرجيرک داده شد. اولين تصميم او هم خريد يک فرش و نيز يک صندلي ارگونوميک براي دفترش بود. اين مسئول جديد يعني جيرجيرک هم به يک کامپيوتر و يک دستيار شخصي که از واحد قبلياش آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهينهسازي استراتژيک کنترل کارها و بودجه نياز پيدا کرد. اکنون واحدي که مورچه در آن کار ميکرد، به مکان غمگيني تبديل شده بود که ديگر هيچ کسي در آنجا نميخنديد و همه ناراحت بودند. در اين زمان بود که جيرجيرک، رئيس يعني شير را متقاعد کرد که نياز مبرم به شروع يک مطالعه در خصوص سنجش شرايط محيطي دارد. با مرور هزينههايي که براي اداره واحد مورچه ميشد، شير فهميد که بهرهوري بسيار کمتر از گذشته شده است. بنابراين او جغدي که مشاور شناخته شده و معتبر بود را براي مميزي و پيشنهاد راه حل اصلاحي استخدام نمود. جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با يک گزارش حجيم چند جلدي باز آمد. نتيجه نهايي اين بود: « تعداد کارکنان بسيار زياد است »، حدس ميزنيد اولين کسي که شير اخراج کرد چه کسي بود؟ مسلماً مورچه ! چون او عدم انگيزهاش را نشان داده و نگرش منفي داشت. [ چهارشنبه 1390/04/08 ] [ 12:23 ] [ آوا ]
انسان سه راه دارد :
پ ن : هـر چند دير، اما آرزوي بهترين سال را برايتان از اهورامـزداي پاك خواستارم و اميدوارم دلي شاد، لبي خندان و تني سالم داشته باشيد كه اين ارزشمندترين ثروت است.
[ دوشنبه 1390/01/29 ] [ 8:30 ] [ آوا ]
مردم اغلب بيانصاف، بيمنطق و خود محورند ولي آنان را ببخش
اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزههاي پنهان متهم ميكنند ولي مهربان باش اگر شريف و دستكار باشي فريبت ميدهند ولي شريف و درستكار باش در نهايت ميبيني كه هر آن چه كه هست همواره ميان تو و خداوند است نه ميان تو و مـردم. [ دوشنبه 1389/09/29 ] [ 14:55 ] [ آوا ]
یه روز یه ترک بود ... و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.
یه روز یه رشتی بود... یه روز یه اصفهانی بود... اسمش حسین خرازی [ چهارشنبه 1389/07/21 ] [ 12:5 ] [ آوا ]
با پول ميشود خانه خريد ولي آشيانه نه رختخواب خريد ولي خواب نه ساعت خريد ولي زمان نه ميتوان مقام خريد ولي احترام نه ميتوان کتاب خريد ولي دانش نه دارو خريد ولي سلامتي نه خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره، ميتوان قلب خريد، ولي عشق را نه. [ شنبه 1389/04/12 ] [ 16:33 ] [ آوا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||