سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان میکنی.
به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو.
لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود.
راهـروان خورشيدها و سحرگاهانيم
نه از شبمان پـروايي است
نه از روزگاران غمـزده
و نه از ظلمات
ما را كه رهـروان خورشيدها و سحرگاهانيم/.
لنگستون هيـوز
پ ن : تصميم گرفتم با مشكل بلاگفا يه جورايي كنار بيام تا خداي ناكرده شرمنده لطف دوستان نشوم. به همين علت نظرم رو درباره پست جديدتون بعد از نگارش پيامتان در وبلاگم درج مينمايم. هر چند كه نميدانم اين مشكل تا كي ادامه دارد و مدير بلاگفا كي وقت ميكند اين مشكل رو برطرف نمايد !!!!! اما تا آن روز اينگونه جبران محبت ميكنم.

من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زنها روي سرم قند ميسابند و همزمان قند توي دلم آب ميشود.
من« مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيدهام و احتمالاً هيچ خوابي نميبينم.
من « والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خود شيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ ميکنند.
من « همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفادارياش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ ميرساند.
من« زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول ميکند به من و دختر شش سالهام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان، بدهد.
من « سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضهاش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من « خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقتشان را بيهوده ميگذرانند.
من « مجيد » هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد ميايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا ميزند.
من « ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل ميخواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من « بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک ميشوم و نوه و نتيجههايم تيکتيک از من عکس ميگيرند.
من « مامي » هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغپردازي ميکند.
من « مادر » هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار ميگيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچهها را درست نکرده بودم.
من « زنيکه » هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ ميشنود.
من « ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم ميکنند تا خلافهايشان را به پدرشان نگويم.
من « ننه » هستم، وقتي شليته ميپوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم ميکنم و نوه ام خجالت ميکشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها ميگويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من « يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغهاي بودار ميزند و کمربندش را روي شکم برآمدهاش جابهجا ميکند.
من « بانو » هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشتهام و هيچ مردي دلش نميخواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسيام؛ « خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه ميآيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده ميدهد، «سليطه» هستم.
من در محاورهی ديرپاي اين کهن بوم ؛ « دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.
دامادم به من « وروره جادو » ميگويد.
حاج آقا مرا « والده» آقا مصطفي صدا ميزند.
من « مادر فولادزره » هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن ميجنگم.
مادرم مرا به خان روستا « کنيز » شما معرفي ميکند..
من كي هستم؟!
ازم پرسیدی چه دنیایی رو دوست دارم؟
من دنیا را با بچههای شاد میخوام همونهایی كه تو كشورهای مختلف دست نیازشون به هرسو درازه. من دنیارو پر از قهقهه بچههای بیگناهی میخوام كه در لابلای گرفتاریهای خانواده بیصدا و معصوم له میشوند. بچههایی كه محتاج یك بوسهاند. بچههایی كه یك عمر حسرت دست گرمی رو بر سرشون، به دل كوچكشان میسپرند.
من دنيا را با زنهای آزاد میخوام؛ اونهایی كه تو عصر تمدن و پیشرفت بنا به فقر اقتصادی وادار به تنفروشی میشوند. من دنیا رو بدون مرز، بدون دیوار میخوام؛ مرزهایی كه از اون انسانها قاچاق میشوند. دیوارهایی كه پشت آن عدهای قربانی حماقتهاشون میشوند.
من دنیا را با آرامش میخوام؛ جایی كه جوونها پر از انگیزه به فرداشون نگاه كنند؛ جایی كه مواد مخدر به كسی لذت نده. من دنیا رو با تفكرات باز، به دور از تعصبات مذهبی و نژادی میخوام. دنیایی كه به جرم عقیده، سری بالای دار نره. جایی كه مردان آن اسلحه به دست نگیرند. مكانی كه در آن گورهای دسته جمعی نباشد. جهانی كه در آن معلومات انسانی به تنهایی ارزشمند باشه. جایی كه ثروت، ملاك درك و شخصیت كسی نباشه. دنیایی رو دوست دارم كه در آن كسی ندونه كینه چه معنایی داره. مكانی كه در آن عشق و بخشش، سرلوحه قلبها باشه.
من دنیا را با دوستیها میخوام. دوستیهایی كه به یك فشار نشكنه. من دنیایی رو میخوام كه در آن پدر و مادرها به اجبار از فرزندانشان دور نباشند. گنبدی كه زیر اون دلی نشكنه. جایی كه كسی به زور كوچ نكنه.
دوست دارم تو این دنیا كه هركس به نوعی گرفتاره آدمها به هم پشت نكنند. ای كاش همه آدمها بدون نظرتنگی، بدون حرفهای پوچ، بدون دشمنی سرگرم زندگی خودشون باشن.
من دنیا را، واضح و روشن میخوام با حرفهای صریح، نه با رفتارهای گنگ. جایی كه بتونم بدون نگرانی حرفم رو بزنم.. جایی كه برای صداقتش پرانتزی نبینم. مكانی كه چیزی برای پنهان كردن وجود نداشته باشه.
در دنیای آرزوهای من، قهر معنا نداره، سردرگمی توش مرده، اون دنیا پره از امنیته، جایی كه سرمای رفتارها، دلمو نلرزونه. من دنیا رو با سختیهاش دوست دارم؛ با شبهای پر از دلتنگی. با روزهاي پر از استرس و دلواپسيهايش دوست دارم.
پ ن : مرسي از دوستاني كه اين مدت منو شرمنده لطف و محبتهاشو كـردن. اما متاسفم كه بايد بگم من همچنان با مشكل وبلاگم دست به گريبانم و شرمنده دوستان بلاگفايي هستم. به محض حل اين مشكل به ظاهر لاينحل خدمت ميرسم براي جبران محبت.
همواره در پیوند با رویاها باش،
چرا که با مرگ رویاها،
زندگی چون پرنده بال شکستهای است،
که یارای پروازش نیست.
رويا- لنگستون هيوز
پ ن : يكي دو هفته نيستم. به اميد ديدار
پ ن ۱ : وبلاگ من هنوز مشكل داره. اومدم سر زدم اما متاسفانه نتونستم براتون پيام بزارم. اميدوارم بتونيم اين روزها تصميم قاطعی بگيريم و سرنوشت آينده كشورمون را به درستي رقم بزنيم. مواظب خودتون باشيد.
وقتي تمام عروسکهاي کوکی من يک ساله ميشوند. وقتي تمام خاطراتم يک ساله ميشوند. وقتي يک سال اکسيژن تلف ميکنم و شمعهاي کيک تولد، عدد يک را نشان ميدهند. وقتي يک سال چشمهايم ديدن را تجربه ميكنند. وقتي يک سال مینويسم و وقتی يک سال بزرگتـر میشوم...
گذشت.....
يك سال گذشت. عجيب و پر از فـراز و نشيب.
روزمرگيهايي که روزگار در سالهاي جواني جاي يک زندگي پر از انرژي و آرزو را به نسل من تحميل کرده است.
روز اولی که دست به کار شدم ، کمـر همت رو بستم و آستينها رو بالا زدم فکر نمیکردم بتونم توی اين روزگار پر نيرنگ ثابت قدم بمونم اما قصهی زندگی، دردها، غصهها، شادیهای روزگار و همين عشق و همراهی شما دوستان قوتی به من داد که توانستم يک سال با جرئت از عشق، دوستی، زندگی و ... بگويم. يک سال گذشت. يک سال شرح قصهی روزگار نامهربان ، يک سال قدم زدن در وادی پر رمـز و راز عشق.
کوله پشتيمون رو توی اين يك سال پر کرديم از خيلی چيزها. همون کولهای رو که اولش هيچی توش نبود لااقل توش چيز با ارزشی نبود اما حالا پر از چيزهای با ارزشه. چيزهايی مثل ايمان، اعتقادات، اعتماد، معرفت، صفا و صميميت، زيبايی، محبت، دوستی و عشق... ولی مهمتـر از همه پيمان دوستی هست که با هم بستيم.
اين يك سال اگـر زيبا بود، اگـر دلنشين بود، اگـر خاطرهانگيـز بود دليلش حضور و لطف شما دوستان بود و لاغيـر.
ايام به كامتان شيـرين شيـرين
پ ن : دوست دارم به مناسبت اين پست هر كسي هر چيـزي تو دلشه، گلهاي، انتقادي، پيشنهادي، سوالي و يا مشكلي داره بگه و بپـرسه. با كمال ميل ميشنوم و پاسخ ميدهم.وطن یعنی دویدن در پی نان، وطن يعني كمك كردن به لبنان
پ ن ۱ : وطن يعني دويدن در پي نان، وطن يعني كمك كردن به لبنان
وطن يعني عرب را چاق كردن، معلمهاي خود را داغ كردن
وطن يعني نبود تايد و شامپو، وطن يعني رئيس جمهور هالو
وطن يعني صف نون و صف شير، وطن يعني همش درگير درگيـر
وطن يعني همين بنزين همين نفت، همين نفتي كه توي سفرهها رفت
وطن يعني همين آيينه دق، وطن يعني خلايق هر چه لايق

عكس روي تو اگر روشن اگر تار افتاد مثل اموات بر آئينهي ديوار افتاد
بهر تبليغ چه عكسي است كه بر عكس همه دست هر لمپن و هر جايي و بيكار افتاد
يوسف از چاه بـرون آمد و عكست را ديد، ديد و در چاه زنخدان تو انگار افتاد
ديد چشمان تو مانند زليخا هيـز است بعد از آن آمد و در گوشهي بازار افتاد
اي كه چون نيش تو شل گشته سر كيسهي تو، كاسب از عشق تو در گوشهي انبار افتاد
آه از آن چشم كه با مردم اين شهـر چه كرد واي از آن لنـز كه چشم همه از كار افتاد
يقه را بستي و تسبيح گرفتي در دست كم كمك پيرهنت هم روي شلوار افتاد
حزب تو جمله دغل باز و حريفاند ولي زين ميان قرعه به نام تو به اصـرار افتاد
مثل اموات ولي رفتي و خاموش شدي عاقبت عكس تو از سينهي ديوار افتاد.
جواد زهتاب
پ ن ۱ : با رنگ سبز به استقبال روزهای نسبتاً بهتري برویم.
ب ن ۲ : كسي ميدونه چرا من نميتونم براي دوستانی که در بلاگفا فعالیت دارند نظر بدهم. پیامی با این مضمون برایم ظاهر میگـردد. امكان درج پيام نيست. ![]()

من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو يا شیطانصفت باشم
من میتوانم تو را دوست داشته يا از تو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش :
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من میسازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم،
چرا که ما هر دو انسانیم.
اين جهان مملو از انسانهاست،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...
مدتها بود كه با چشم سوم نگاهت میكردم؛ چشمی بیاعتماد. صمیمیترین دوستم بودی و در جریان تمام كارهای روزمرهام مو به مو قرار میگرفتی. مشورت با تو لذت بزرگی بود كه از آن بهره میبردم، اما افسوس كه روزی با یك حركت اشتباهت احساس بدی به من رو كرد. از آن پس خیلی حرفها را از گفتههایم حذف و با دقت نگاهت كردم. ارتباطمان ترك خورد. در چالش بدی قرار گرفته بودم، از این كه میدیدم به صداقتم لگد خورده، احساس خواری میكردم. تو گونهای رفتار میكردی كه گوئی هیچ چیز رخ نداده، اما خیلی زود فهمیدی که من تغییر كردهام، در حالی كه با هم حرف میزدیم كنارت نبودم. ذهنم را نمیتوانستم متمركز تو كنم، چرا كه از تو بریده بودم. پس از چندین ماه، دیگر در محكمه قلبم محكوم شدی و بعد از مدتی از تو كناره گرفتم. این وضعیت برای خانوادهام عجیب بود. آنها كه در جریان هیچچیز نبودند مرا به باد سئوالات مختلف گرفتند، اما پاسخی دریافت نكردند. نمیخواستم تو را در فكر احدی بیارزش كنم. از آن به بعد قسمت بدی از زندگیم شروع شد. من با از دست دادن تو خلاء بزرگی داشتم كه با كار و روابط دیگر پر نمیشد. حالت بدی در وجودم مانده بود. نتیجه سالها یكرنگی را به تلخی گرفته بودم. همه جا پر از خاطرهی تو بود و دیوارهای اتاقم پر از عكسهای ما. پاك كردن همه آنها كار راحتی نبود. تو در جایی مهمتر از آلبوم و دیوار نقش داشتی. تو در ذهن من شكل گرفته بودی. چگونه میخواستم آن را پاك كنم و چگونه میتوانستم؟
یك سال بعد در یكی از روزهای نوروزی به دیدارم آمدی. وقتی وارد شدی قلبم از جا كنده شد، اما در ظاهر خیلی عادی برخورد كردم. از همه جا سخن گفتیم، اما هر دو میدانستیم دیگر چیزی برای هم نداریم. به دیوارهای خالی نگاهی كردی و رفتی. آن زمان فهمیدم كه در این یک سال بیهوده خود را آزار میدادم. تو بیارزشتـر از آن بودی كه من برای از دست دادنت آن همه فشار روحی را تحمل كردم. این بار تو را به عنوان یك انسان معمولی نگاه كرده بودم نه با شور و حال دوستی و رفاقت و دریافتم تو صداقت لازم را به عنوان یك دوست نداری. آن چه در طول یك سال از دست داده بودم زمان بود. در واقع من یك سال در گذشته مانده بودم. همه جا به این فكر كرده بودم كه با تو هستم، در هر خیابانی جای تو را در كنارم خالی دیده بودم، در هر انتخابی به دنبال نظر تو در ذهنم گشته و در حقیقت من آینده را در گذشته باخته بودم و پس از یك سال بیدار شدم. در ابتدا در قلبم تو را بخشیدم چرا كه میخواستم ذهنم را جلا دهم. تو را بخشیدم به خاطر خودم نه به خاطر تو. هرگز نتوانستم نادرستی تو را فراموش كنم و هرگز نتوانستم دوباره به دیدارت راضی شوم، اما با بخشیدن تو در قلبم رنجهایی را كه در وجودم بود التیام دادم. بخشیدن هیچ نیرویی نمیخواهد فقط شجاعت میطلبد. بخشش تسلیم شدن نیست، بلكه تصمیم آگاهانهای است كه به رنجیدگی خیال پایان میدهد و به انسان كمك میكند تا در زندگی راحتتر پیش برود، در نتیجه هیچكس بیشتر از آن چه میبخشد از این كار سود نمیبرد. به هر شكل پس از آن من به زندگی عادی برگشتم.
گـر چه آموختم كه به كسی راحت اعتماد نكنم و گر چه دیگر دوست صمیمی اختیار نكردم، اما توانستم از آن احساس تنفر و رنجیدگی خارج شوم و گاه فكر میكنم اگر تو یك رنگ بودی امروز من دوستان زیادی داشتم. امیدوارم هر جا كه هستی شاد و سلامت باشی و بدانی که دوستی زیباترین واژه است اگـر به درستی معنا شود.
پ ن : گذشت را به دست فراموشي نسپاريم.



